ذبيح الله صفا

973

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

و فطرى حاصل مىگردد . اما اين حقيقت مانع آن نبود كه زلالى بدورپروازيهاى خود در يافتن مضمونهاى بسيار باريك و رسيدن بمعنيهاى بلند و تازه توجه و از آن آگاهى داشته باشد و ازينكه كسى بغور سخن او نمىرسيده آزرده خاطر گردد : يك تن نيافتم كه بغور سخن رسد * برتر شود ز چرخ و بفرياد من رسد و در همين بيت كنايهء لطيف بتجاوز سخنش از بلنداى چرخ خواندنيست . باز مىگويد : بس كه با نقش معانى سر ببالين مىنهم * خاك يوسف خيز گشته بستر ديباى من و در اين بيت نه‌تنها به پىگيرى مداوم ذهن خود در يافتن نقشهاى نو از معنى و مضمون اشاره مىكند ، بلكه زيبايى آن نقشهاى بديع هم در نظر اوست كه بسترش را بديباى منقش و مصور بتصويرهايى بزيبايى جمال يوسف مبدل ساخته است . شايد از همين بحث دريافته شده باشد كه زلالى در همان حال كه بگفتهء تقى الدين اوحدى « بيتهاى بلند و نكته‌هاى عالى دارد » به علت مبالغه درآوردن تركيبها و تعبيرهاى ديرياب و تشبيه‌ها و استعاره‌هاى متخيّل و مبهم و پيچيدن بوهمهاى باريك ، خواه و ناخواه گاه از راه راست سخنورى دور شده و بيتهاى ناساز سروده است . اينست كه نصرآبادى گويد : « رطب و يابس در كلامش بسيارست اما ابيات بلندش از قبيل اعجازست . . . » و يا آذر نويسد كه « پست و بلند در اشعارش بسيارست » و يا واله داغستانى « زلال افكارش را اكثر دردآميز » بيابد و در همان حال معترف باشد كه آنچه صاف افتاده كوثر را در خوى خجلت نشانيده . در مقابل كسانى مانند ابو طالب خان تبريزى در خلاصة الافكار ، و محمد قدرة الله گوپامو در نتايج الافكار و محمد امين رازى در هفت اقليم مطلقا متعرض ضعفهاى او در شاعرى نشده تنها بزيبايى كلام او كه واقعا گاه به حد سحر مىرسد ، توجه داشته باشند . ازوست : الهى بر دلم از عشق زن نيش * كه دانم دوست مىدارى دل ريش ز بس لبريز مهرت شد درونم * نمىگنجد بخونم رنگ خونم چنان عصيانم از اندازه شد بيش * كه نازد رحمتت بر وسعت خويش